» تعداد مطالب :
» تعداد نویسندگان :
» آخرین بروز رسانی :
» بازدید امروز :
» بازدید دیروز :
» بازدید این ماه :
» بازدید ماه قبل :
» بازدید کل :
» آخرین بازدید :
درفرودست اکنون،کفتری می میرد در همان آبادی ، کوزه از آب تهی است
آب را گل کردند… آن سپیدار بلند ، که فلان رود روان ، از کنارش میرفت ، زرد و قامت کج و پژمرده شده ، دگر آن درویش هم ، دلش از اینهمه ناپاکی این آب روان، بخروش آمده ، اما … خاموش است ،
تا مبادا که همان خشکه نان هم ز کفش بستانند،
در مصاف گل و لای ، رود زیبا خجل است ، گویی… زشتی دو برابر کند این آب کنون،
آب را گل کردند… حرمت عشق شکستند، ناله از من بربودند، مستی از من بگرفتند، آب را گل کردند…
چه گل آلود این آب ، و چه ناپاک این رود،
تو به ما گفتی : مردم بالادست ، چه صفایی دارند، غنچه ای گر شکفد ، اهل ده باخبرند، و تو امروز کجایی سهراب ؟ تا ببینی ، که همان مردم بالادست ، ز صفا عاری و از عشق تهی میباشند،
چشمه هشان بی آب… گاوهاشان بی شیر… دهشان بی رونق، ساکت و خاموش است،
دگر از غنچه شکفتن خبری نیست ، مردم بالادست ، همه در ماتم و اندوه نشستند اما… کدخدا در خانه با زنش میخندد، آب را گل کردند… تو نبودی سهراب، آب را گل کردند…
»
نویسنده : پرنیان خوشگله!
تاریخ : پنجشنبه 1389/07/8
چند سالی میگذشت که دایره آبی قطعه گمشده خود را پیدا کرده بود. اکنون صاحبفرزند هم شده بود، یک دایره آبی کوچک با یک شیار کوچک.
زمان میگذشت و دایره آبی کوچک، بزرگ میشد. هر چقدر که دایره بزرگ تر میشد شعاعآن هم بیشتر میشد و مساحت شیار که دیگر اکنون تبدیل به یک فضای خالی شده بود نیزبیشتر.
آنقدر این فضای خالی زیاد شد و دایره ناراحت تر که ناچار برای کمکبه سراغ پدر رفت و به او گفت: پدر شما چرا جای خالی ندارید؟
پدر گفت: عزیزم جالیخالی نه، قطعه گمشده. هر کسی در زندگی خود قطعه گمشده دارد من هم داشتم، مادرت قطعهگم شدهی من بود. با پیدا کردن او تکمیل شدم. یک دایره کامل.
پسر از همان روزجست و جوی قطعهی گمشده خود را آغاز کرد. رفت و رفت تا به یک قطعهای از دایره رسیدشعاع و زاویه آن را اندازه گرفت درست اندازه جای خالی بود ولی مشکل آن بود که قطعهزرد بود
.
دایرهباز هم رفت تا اینکه به یک مثلث رسید که فضای خالی خود را با قطعههای رنگارنگ کوچکپر کرده بود.
دایره دیگر از جست و جو خسته شده بود تا اینکه به یک قطعهمربعگمشده رسید، به او گفت شما قطعه گمشدهمن را ندیدید؟
قطعه مربع گریه کرد و گفت: من هستم -
ولی شما مربع هستید وقطعه گمشدهی من قسمتی از دایره
من اول قطعهای از دایره بودم یعنی دقیقا بگویم قسمتی از شما ومنتظرتان که یک مربع قرمز آمد. قطعهی گمشده او مربع بود ولی من گول خوردم و خود رابه زور داخل فضای خالی او کردم، به مرور زمان تغییر شکل دادم و به شکل فضای خالیمربع در آمدم .
ولی او قرمز بود و من آبی، به هم نمیخوردیم. اکنون پشیمانم. منقطعهی گمشدهی شما هستم
دایره که دید قطعه گمشده خود را پیدا کرده سعی کرد او را در فضای خالی خود جادهد اما نشد، بنا بر این او را با طناب به خود بست و خوشحال راه افتاد. حرکت کردنبا یک قطعه که سبب بد قواره شدن دایره شده بود خیلی سخت بود ولیدایرهتمام این سختیها را به جان خریده بودو با عشق حرکت میکرد.
رفت و رفت ولی ناگهان گودال را ندید و داخل آن افتاد و گیر کرد. بخت به او روکرده بود که قطعهی گمشدهاش قسمت بالای او بود و گیر نکرده بود. قطعه گمشده به اوگفت: من را باز کن تا بروم و کمک بیاورم.
قطعهی گمشده رفت و هیچ وقت برنگشت. دایره هم سالها آنقدر گریهکرد تا بیضی شد (لاغر شد) و توانست از گودال بیرون بیاید. دلش شور میزد که نکنداتفاقی برای قطعه گم شده افتاده باشد. دنبال او به هر سو رفت. تا اینکه بالاخره اورا پیدا کرد. کاش هیچ وقت او را پیدا نمیکرد.
نتیجه گیری اخلاقی :سعی کنید گول تکه های گمشده دروغی رو نخورید
درجزیره ای زیبا تمام حواس، زندگی می کردند: شادی، غم، غرور، عشق و ...
روزی خبر رسید که به زودی جزیره به زیر آب خواهد رفت. همه ساکنین جزیره قایق هایشان را آماده و جزیره را ترک کردند. اما عشق می خواست تا آخرین لحظه بماند، چون او عاشق جزیره بود.
وقتی جزیره به زیر آب فرو می رفت، عشق از ثروت که با قایقی باشکوه جزیره را ترک می کرد کمک خواست و به او گفت : « آیا می توانم با تو همسفر شوم؟
ثروت گفت : « نه، من مقدار زیادی طلا و نقره داخل قایقم هست و دیگر جایی برای تو وجودندارد .
پس عشق از غرور که با یک کرجی زیبا راهی مکان امنی بود ، کمک خواست . غرور گفت : « نه ، نمی توانم تو را با خود ببرم چون تمام بدنت خیس و کثیف شده و قایق زیبای مرا کثیف خواهی کرد .
غم در نزدیکی عشق بود . پس عشق به اوگفت : اجازه بده تا من باتو بیایم .
غم با صدای حزن آلود گفت : آه، عشق ، من خیلی ناراحتم و احتیاج دارم تا تنها باشم .
عشق این بار سراغ شادی رفت و او را صدازد . اما او آن قدر غرق شادی و هیجان بود که حتی صدای عشق را هم نشنید .
آب هر لحظه بالا و بالاتر می آمد و عشق دیگر نا امید شده بود که ناگهان صدایی سالخورده گفت : بیا عشق ، من تو را خواهم برد .
عشق آن قدر خوشحال شده بود که حتی فراموش کرد نام پیرمرد را بپرسد و سریع خود را داخل قایق انداخت و جزیره را ترک کرد .
وقتی به خشکی رسیدند ، پیرمرد به راه خود رفت و عشق تازه متوجه شد کسی که جانش را نجات داده بود ، چقدر بر گردنش حق دارد .
عشق نزد علم که مشغول حل مساله ای روی شن های ساحل بود ، رفت و از او پرسید : آن پیرمرد که بود ؟
علم پاسخ داد : « زمان»
عشق با تعجب گفت : « زمان ؟! اما او چرا به من کمک کرد ؟
علم لبخندی خردمندانه زد و گفت : زیرا تنها زمان قادر به درک عظمت عشق است .
اگر از وسعت تنهایی من میپرسی به بلندای خیال به بلندای فروریختن قطره اشكی ازدل و به عمق وحشت وحشت از آنچه حقیقت دارد وحشت از منبی تو وحشت از تو بی عشق وحشت از عشق بی ما شرق تنهایی من رو به سویافق غم دارد غرب تنهایی من پشت این تكرار است اگر از وسعت تنهایی مندانستی تو بیا تو بیا تا كه بدست احساس پركنم صفحه خالی نیاز تاكه این شمع خیال برود رو به زوال تو بیا...
دستم را به دست باد می دهم و شانه به شانه بید مجنون پریشان تو می شوم. ترانه خوان باد می شوم و تا فصل آمدنت به تماشای برگ ها می نشینم. عاشق نشده ای که دریابی با افتادن برگی هم می توان مرد.عاشق نشده ای که بفهمی انتظار چه قدر غم انگیز است.نمی دانم چه قدر خواهم توانست که دوری تو را تحمل کنم.وقتی چشمانم را می بندم تو در اعماق وجودم نمایان می شوی. می خواهم برای همیشه با چشمانی بسته بخوابم تا تو را ببینم امافقط یک لحظه یک لحظه که چشمانم باز می شود تمام این رویاها به پایان می رسد. وای بر من چه بر دلم خواهد گذشت در این پاییزهایی که در راه است... من که بهارها را هم به شوق دیدنت تا خود سپیده شکفتن تا انتهای کوچه های باران زده ی رو به اقاقی ها با خیال سایه ات دویده ام. دریغ که رنگین کمان پس از بارانی پیدا و ناپیدای من! غزال این دل تنها غزل نمی داند. چند غروب را به سپیده سرایم تا تو بیایی و قرار این دل بی قرار شوی...
سلام به همه ی دوستان عزیزم ، شما خوب باشین ، منم خوبم ... بانوی سخنوری هستم و از آشنایی با شما خوشحال ... امیدوارم بتونیم در این محفل زیبا روزهای خوبی رو با هم سپری کنیم ...
از آرمین عزیزم ممنونم که منو به اینجا دعوت کرد .../.
سلام دوستان عزیز امروز می خوام به کمک شما کلبه ای درست کنم که من و شما بتونیم خاطراتمونو دلتنگیامونو و درودلامونو اینجا بنویسیم. بره همین می خوام این کلبه رو با کمک شما راه بندازم. یعنی شما هم بشید یکی از نویسندگان و درودلاتونو اینجا بنویسید. پس از همتون تقاضا دارم اگی منو لایق دونستید و مایل بودید در این کلبه عشق بر روی شاخه هاش حرف دلتونو بنویسید بهم خبر بدید.
امیدوارم بعد از چند سال باشیم و وقتی اومدیم اینجا وقتی برگ های این درختو ورق زدیم یاد این روزها بیفتیم و خاطراتمونو به یاد بیاریم. خیلی زیباست حس قشنگیه وقتی بعد از چند سال اومدیم اینجا و می بینیم که تونستیم بعضی از حرفای دلمونو اینجا بنویسیم و به یادگار نگه داریم.
و در آخر از همتون تقاضا دارم برای آشنایی دیگران با این کلبه آدرس این کلبرو به هر نحوی که خودتون دوست دارید به دوستانتون معرفی کنید تا این کلبه همیشه پویا و فعال باشه و پر از مهمون. از دوستان عزیز می خوام اگر با همکاری تو این کلبه موافق بودند نظرشونو اعلام کنند تا در اولین فرصت اقدامات لازم براشون انجام بشه...
سلام عزیزان دلم. اومدیم به کمک چند تا نازنین کلبه ای بسازیم پر از خاطرات شیرین و جورباجور.شاید سالها بعد که به این کلبه نگاه می کنیم هر گوشش یه خاطره باشه. خوشحال می شم منو و دوستان گلم رو برای هر چه بهتر شدن این کلبه یاری کنید . اگر خواستید به جمع ما بپیوندی کافیه در کلبمونو بزنی... مدیر وب سایت :